تبليغاتX
دُخـترے با اِسـانس ِ لبخـــــند

دُخـترے با اِسـانس ِ لبخـــــند

به رسـم رفــاقت سـلام خـدا

قلبشاید فردایی دگر هرگز نباشدقلب

با هم اینجوری نبودیم٬ اصلاً قرار نبود اینجوری باشیم قصه ی ما قصّه عشق

و عاشقی نبود اما...............

چقدر زیبا گفته اند: عشق یک حادثه است.

تقدیم به فرشته ای که بالهایش را چید تا در کنارم بماند,تقدیم به مادرم و تمام

مادرهای دنیا :

کنون که سالها از عمرم می گذرد,هنوز تشنه اغوش توام.

هنوز مامن تنهایی ام,

پناه خستگی هایم,

خواسته دو چشم بارانی ام,

نگاه پر مهر توست.

من بزرگ شدم.اما هنوز طفل توام.

گاه به چشمانت خیره می شوم که چقدر بیدار ماند و خون شد.گاه به دستانت خیره

می شوم که چقدر تکانم داد و خرد شد.گاه از مهرت به حیرت آمدم که هیچگاه کم

نشد.

درلابه لای کوچه هایی که بین مان فاصله انداخت,در لابه لای شلوغی هایی که ما را

از هم دور می کرد,گاه تنها معجزه برایم تازگی داشت.غافل از اینکه معجزه, حضور

توست.

از گذشت تو چگونه می توانم صحبت کنم که حضورم ,از گذشت توست.

واژه ای برای بیانت نمی یابم,قلمم نمی تواند توصیفت کند و تو اولین موجودی

هستی که از بیان عظمتت عاجز ماندم.

تنها می توانم بگویم "فتبارک الله احسن الخالقین"

قلبقلبماچماچقلبقلبروز زن و روز مادر بر همه شیر زنان و مادران

فداکار وطنم مبارکباد   قلبقلبماچماچقلبقلب 

                        

[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 15:40 ] [ مـــ ــــهــــ ــــتـــــ ـــــا ] [ ]

دلـَــ م تنـــگ شــده؛
براے عكــس هايـے كه پـــــاره كردم و سوزاندمشـــان
بـــراے دفتر خاطراتـَــ م كه مدت هاســت ديگر چيزے در آن نمى نویســم
حــــــــــتىٰ براے آدم هاے حســودے كه، دورو بـَـرَم ميچرخيدند و خـــيلے ديــر شناختمشان
بــراے بيخيالــــے و آرامشــے كه ديگر مدت هاست نـــــدارمـش
براے كسے كه اين روزهـــا عجـــيب نبودنش را حس ميكـــنم.
خنده هايـے كه دارم فــرامـــــوششـــــان ميكـــــنم
و بـــــراے خــودم كه حالا ديگـــر خيلے عوض شده ام !!

وقتـے‌ یکـے‌ بهــ م میگــه من با بقیه فرق دارمـ
یه حسـے بهــ م میگه:
بزنــ م تو دهنـش که دنـدوناش بریــزه تو لوزالمعدش !! :|

( ببیـــ ن. یه همچیـــ ن آدم ِ مزخــرفـــــی شـــدم مـــن! )

[ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ 0:57 ] [ مـــ ــــهــــ ــــتـــــ ـــــا ] [ ]

آری. . . !من همون دختر مغروری ام که دل تورو شکست !

+ آرآمش اینجآرو بهم نریز. . . !

 

اگــر نـتـوـانـسـتـی کـسـی رـا فـ ـرامـ ـوش کـُنـی

بـ ـد ـان

هـَنـ ـوز در خـاطـ ـرَش هـَسـ ـتــی

++

[ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 0:35 ] [ مـــ ــــهــــ ــــتـــــ ـــــا ] [ ]

نمیدانم چند روز شده. . .

این ندانستنم جریان دارد. . . !

درست نمیدانم کی. . .  اما همین چند روز پیش بود

دست دلم را گرفتم و رو به روی خودم روی مبل نشاندمش

اول با چندتا از همان عکسهای فوق العاده ی قدیمی تو پذیرایی اش کردم. . .

که زبانش آرام بگیرد

و بعد

کلی زیاد با او صحبت کردم. . .گفتم که به فیلش بگوید دیگر یاد هندستون نکند!

و اینکه دیگر کافی ست . . .

لازم نیست دیگر هر روز از شهد شیرین خیالت بنوشد!

آنقدر گفتم تا بالاخره مجبور شد. . . مجبورش کردم

که اوق ق ق ق بزند. . . تو را . . . با همه ی خاطراتت!

دلم

تو را اوق زد روی سرامیک خانه. . .

جایی حوالی دوترین نقطه از حریم من!

یک جا. . . آن اطراف افکار چرت و ممنوعه!

و خالی شدم

یعنی دلم خالی شد. . . اما انگار اشتباهی احساسم را هم بالا آورده. . . دلم را میگویم!

همین امروز اما. . . قدر همه ی ثانیه هایی که نیاز داشتم به تو فکر کنم . . . ولی نشد

جیغ کشیدم!

سر دلم. . . که چرا به حرف من گوش داد و تو را بالا آورد. . .

من شراب وجود تو را مست سر کشیده بودم. . .

بد مست هم که نبودم. . .

این تگری ِ (Tagari) اجباری برای چه بود؟؟!!!!

اما دیگر چاره ایی نیست. . . تو از وجودم بیرون ریخته شده ایی. . .!

هرچند

هنوز. . .

گاه گداری عطرت میپیچد میان فکرم. . . اما زود از بین میرود!

انگار دارم خودم

را مشغول میکنم. . . که فکر نکنم!

به آن بلایی که چند شب پیش سر دلم آوردم!

تقصیر خودم شد میدانم!

اما

اینبار دیگر

شراب جان کسی را نمینوشم. . .

البته فکر هم نمیکنم دیگر کسی جانش مثل تو مست کننده باشد. . .!

اما خب

به گیلاس دیگری. . . شاید ناخنکی بزنم!

تنها امتحان میکنم

که یه وقت مست نشوم . .  که دوباره بالا نیاورم!

فقط مزه میکنم!

.

.

.

در این چند روز فهمیده ام چقدر سخت است که دلم دیگر بلد نباشد نیستنت را بشمارد!

تو آرامین من میمانی. . . اما گوشه ایی از خانه. . . که خیلی دور است با من!

تو تک آنتونیوس من باقی میمانی. . . اما فقط در یادداشتهای ممنوعه ام!

اما

با

من

بگو

با

عکسهایت

چه کنم؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

[ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 0:20 ] [ مـــ ــــهــــ ــــتـــــ ـــــا ] [ ]

خَنــده امـ میگیـرد وقتـی پَـس از مُـدت هــا بـی خبــری

بـی آنکــه سُــراغـی از ایـن دل ِ آواره بِگیــری مـی گــویـی :

” دِلــَمـ بـَرایـتـ تَنــگ اَســت “

یــا مـَـرا بــِه بــازیــ گـِــرفتــه ای . . .

یـــا مَعنــی واژه هــایـتــ را خــوبــ نِـمی دانـی . . .

“دِلتنگــــی” ارزانـــی خـــودتـــ . . .

[ چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 ] [ 0:12 ] [ مـــ ــــهــــ ــــتـــــ ـــــا ] [ ]

یکم بنویسیم یکم درد و دل کنیم شاید سبک شدیم

اگه سبک هم نشدیم حداقلش اینه ک خفه نمیشیم....:دی

یکم خسته ام یکم دلم گرفته کاش میشد گاهی وقتا آدم 2تا بال داشت

ک میتونست توی آسمونا یه چرخی بزنه و یه هوایی تازه کنه

یا کاش میتونست یه روز بره توی هر کارتونی ک دوست داره زندگی کنه...:دی....

شاید بخندی ولــــِی من هروقت کارتون میبینم دست دارم برم توی دنیای کارتونا و یکم دور از این هیاهوها باشم....

توی این دنیا ک نمیشه به آرامش مطلق رسید میشه؟

خودتم ک غمی نداشته باشی غم و ناراحتی دیگران دیوونت میکنه مگه نه؟

گـــــاهی خودمو میزارم جای بعضی از آدمها،

جای اونایی ک توی بیمارستانها بستری هستند

جای بچه های سرطانی بچه های بی سرپرست

بچه های سومالی امـــروز یه عکس دیدم از بچه های سومالی عکسش دیوونه کننده بود دیوونه کننده.....

گاهـــی خودمو میزارم جای نابیناها جای اونایی ک انقدر تو زندگیشون درگیر مشکلات و غم و غصه ها شدن ک الان توی تیمارستان ها بستری هستند

اونایی ک توی یه اتفاق دچار فراموشی شدن اونایی ک...

نمیدونم ولی سخته خیلی سخته

اونوقت ما با تن سالم و ذهن سالم همش داریم از زندگی مینالیم

همش به خدا گله میکنیم

واقعــــا چی میخوایم دیگه از زندگی

یه خانواده ی خوب، یه تن و ذهن سالم، امنیت و آرامش...

واقعـــا به غیر از اینایی ک داریم چی میخوایم ک همش میخوایم وانمود کنیم خستـــــه ایم...

از چی از کی؟ از شکست عشقی ای ک دیروز خوردیم ؟

بیخـــــــیال اینکه باید واسمون طبیعــــی باشه وقتی به راحتی به هزارنفر دل میبندیم وقتـی خودمون خواسته یا ناخواسته دل میشکونیم اونوقت باید هم انتظار داشته باشیم........

از چی خسته ایم از چی داغونــیم؟

از دیدن ماشین گرون قیمت یکی یا موقعیت اجتماعی یکی دیگه

نـــه بیخیال اینا ک دیگه اصلا ارزش فک کردنم نداره چه برسه به اینکه بخوایم به خاطرش خسته باشیم

پـــــس اگه هیچکدوم از اینا هم نیست چیــه ؟

یکم فکر کنیم شاید دستمون رو دکمه ی اسپیس گیر کرده و فاصلمون با خدا خیلی زیاد شده ....

یکم فک کنیم تا دیر نشده

یکم بیشتر قدر لحظات زندگیمونو بدونیم و ازش لذت ببریم

با کمک کردن با شاد کردن دیگـــران ...دیگرانی ک شاید با لبخند ما زنده باشن...... 

[ پنجشنبه 31 فروردین1391 ] [ 21:22 ] [ مـــ ــــهــــ ــــتـــــ ـــــا ] [ ]

کــآرگـردان

تــو دنیــآیی کــه همــه بــآزیگـر شــدن,بـآید کــآرگردان خـوبی بـآشــی!
کــه بتــونی بازیهــآشـونو کنتــرل کنی تا بازیت نـدن. . .
یا اینکـه ســر وقت منــآسب بتــونی کــآت بـدی. . . !

https://fbcdn-sphotos-a.akamaihd.net/hphotos-ak-ash3/p480x480/534076_345293918868153_100001626422400_869350_1101918603_n.jpg

[ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 22:5 ] [ مـــ ــــهــــ ــــتـــــ ـــــا ] [ ]

اینجا

    نفس هایم بازدم ندارد!!!

باید رفت

+بدرود...

[ جمعه 4 فروردین1391 ] [ 22:51 ] [ مـــ ــــهــــ ــــتـــــ ـــــا ] [ ]

آنلاين که مي شوي انگشتانم بـه لکنت مي افتند . . . !

https://fbcdn-sphotos-a.akamaihd.net/hphotos-ak-ash3/551925_313817718682440_100001626422400_827237_1513332206_n.jpg

[ جمعه 4 فروردین1391 ] [ 20:46 ] [ مـــ ــــهــــ ــــتـــــ ـــــا ] [ ]

دلم می خواد یه جوری زندگی کنم
که آدمها بهش می گن عجیب
فقط به تو سلام کنـــم
فقط با تو حرف بزنــم
... فقط واسه تو دعا کنــــم
فقط تو چیز یادم بدی
دستم فقط تو دست تو باشه
بجاش تو فقط مال مـن باشی.....!
[ سه شنبه 1 فروردین1391 ] [ 23:37 ] [ مـــ ــــهــــ ــــتـــــ ـــــا ] [ ]


اگه میبینی هر روز دارم برات می نویسم، بخاطر اینه که این روزا یه حال عجیبی ام...

اما اینجا نوشتن هم حالمو خوب نمیکنه! نمی دونم چمه؟ وقتی بهت فکر میکنم،

ناخودآگاه چشام پرمیشه...

میخوام برای اولین بار اعتراف کنم دلم آغوشتو میخواد! جایی که مطمئنم در

اون دلتنگی برام معنایی نداره...

چرا اذیتم میکنی؟! چرا نمیزاری زندگیمو بکنم؟ من که بی تو بودن و خوب

بلدم، پس دلخوشم نکن...

نزار دلم یادش بره راهمون از هم جداست... نزار خیال کنم واست مهمم، نزار

خیال کنم هنوز دوسم داری!

چقدر دلم میخوادت، چقدر دوست دارم...! کاش بودی، اینجا... کنارم!!

پ.ن: عیدتوت کلی مبارک دوستای مجازی واااقعی من !



درودی به زیبایی نام اهورا و گرمی آتش زرتشت به بزرگی نام ایران و زرینی تاریخ ماد و اشکانیان و هخامنشیان به درخشش مانی پیامبر و آزادگی نژاد آریا به مهربانی میترا و پاکی آناهیتا تقدیم به تو که از تبار کوروش بزرگی ...
دوســــــــــــتای گلم عیدتـــــــون مــــــــبارک...

مـــن مــــــی روم !
و تـــو مـــــی مــــانــی ؛
بــا دنـیــایـــی از خــــاطـــــرات . . .
راســتـــی آن روز کـــــه
دلـــــداده تــو شــــدم یــادت هست ؟
از آن جــا بـــه بـــعــدش را پـــاک کــــن . . . !   ( [چشمک] )
[ سه شنبه 1 فروردین1391 ] [ 2:53 ] [ مـــ ــــهــــ ــــتـــــ ـــــا ] [ ]

من زیرِ   آوارِ خیالِ نگاهت درد می‌کشم

نمی‌دانی چه زجری دارد این همه نبودنت

نمی‌دانی

نمی‌دانی که این همه نداشتنت چه بر سرم می‌آورد

 کنج دیوار اتاق، میسوزد از ناله‌های پر از سوزِ سکوتِ شبانه هایم

به آغوشم می‌کشد هر شب

به جای تو.,

...کنجِ دیوار..

و من

زانوانِ بی‌ رمقم را

و این بی‌ رمق ها،،،نگاهِ بارانیم را

دیگر هیچ مسکنی

یارای جنگ با دردهایم را ندارد

نه

هیچوقت  دیگر نمی‌آید،، که دیدگانم نظاره گر قامتت باشد

هیچوقت دیگر نمی‌آید،، که دستانم ،،لمس صورتِ ترا بچشند

و نه حتی پاهایم،

،توان ایستادن را از خود طرد کردند

می‌دانم نمی‌شود

که حتی برای آنی‌،،،آغوشت گهواریِ درد‌هایِ آرمیده‌ به التهابم باشد

ما مسافر یک زمانیم،،،

می‌دانم

مقصد مان یکی‌ نیست

و نه حتی کوپه هایمان

و نه حتی قطار...

من

۶ ایستگاهِ دیگر پیاده میشوم

اما تو هنوز‌ها در پی‌ داری

می‌دانم که ندیدمت

می‌دانم

اما

به اندازهٔ تمام عمرِ کوتاهم دوستت دارم،،،

و نه حتی یک بار

هزاران بار عاشقت بودم 

هستم....

دست روزگار چه سخیف بود

دانهٔ یِ خواستنِ من،، ترا،،

و

دانهٔ یِ   خواستنِ مرگ،، مرا

یک زمان کاشت

چه سرنوشت مهیبی

تولدِ مرگِ من

و مرگِ تولدِ عشقِ تو

..........

آخر چه سود از منِ این همه بدونِ تو میبرد ،،سرنوشتم؟؟؟؟؟؟؟

 

چه تراژدیِ کثیفیست ،،تقدیرِ من

میبینی‌؟؟؟؟؟؟؟؟؟

محبوبِ تمام لحظه‌هایِ بارانیِ من

من تمامِ یادِ آغوشِ خیالیت را به یاد نشانده ام

غمت نباشد

ماهه خیالت...پنج خورشید تیرگی‌هایِ من است

 

 

تقدیم به حضورِ همیشه غایبِ محبوبم

[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 19:46 ] [ مـــ ــــهــــ ــــتـــــ ـــــا ] [ ]

ببین دلخوری، باش. عصبانی هستی، باش. قهری، باش . هر چی می خوای باشی باش
ولی حق نداری با من حرف نزنی . فــَمیــدی ؟"مخاطب خاص

این دیالوگ شهاب حسینیو خیلی دوس دارم♥♥

"من زندگی مو باختم حاج آقا!
من از حبس می ترسونی؟
برو از خدا بترس...!"

[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 3:42 ] [ مـــ ــــهــــ ــــتـــــ ـــــا ] [ ]

akharin up dar sale 1390

نمیدونم چه ایرادی در تو دیدند که می خواهند عوضت کنند ...ساله عزیزم در تو بسیار آموختم ،در تو بسیار دیدم ، در تو بسیار شنیدم، در تو دوستان زیادی پیدا کردم و در تو ... و تو اولین سالی هستی که یک ایرانی در آن اُسکار گرفت حالا که دارند عوضت می کنند رفتنت به تاریخ را تبریک می گویم.

[ جمعه 26 اسفند1390 ] [ 14:20 ] [ مـــ ــــهــــ ــــتـــــ ـــــا ] [ ]

دفتر عشـــق که بسته شـد

ببخش اگه تو قصه مون دو رنگ و نامرد نبودم

 ببخش که عاشقت بودم خسته و دل سرد نبودم

 ببخش که مثل تو نشد خیانتو یاد بگیرم

اگر که گفتم به چشات بزار واسه تو بمیرم

 ببخش اگه تو گریه هام دو رنگی و ریا نبود

 اگر که دستام مثه تو با کسی آشنا نبود

 ببخش اگه تو عشقمون کم نمی زاشتم چیزی رو

ببخش که یادم نمی ره اون روزای پاییزی رو

لیاقت دستای تو بیشتر از این نبود عزیز

نه نمی خوام گریه کنیِ،برای من اشکی نریز

ببخش اگه نتونستم مثل تو بي وفا شم

ببخش اگه نتونستم مثل ادم بده قصه ها شم

 ببخش اگه قلبم معني شكستن رو بلد نبود

اگه عاشق بود مثل تو نامرد نبود

بازم ببخش اگه دارم ميرم از پيش دله هوس بازت

 خيانت تو مرام ما نيست لعنت به اون نگاه نازت

لیاقت چشمای تو،نگاه ِ پاک ِ من نبود


 بازم اخره قصه بازم يكي بود و يكي نبود

 

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن ---غم را دوباره وارد این ماجرا نکن


بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن --- با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن


موهات را ببند دلم را تکان نده --- در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن


من در کنار توست اگر چشم وا کنی --- خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن


بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود --- تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن


امشب برای ماندنمان استخاره کن --- اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

 

[ سه شنبه 23 اسفند1390 ] [ 16:41 ] [ مـــ ــــهــــ ــــتـــــ ـــــا ] [ ]

می خواهم بگویم من دیشب ، حوالی ِ گرگ و میش های صبحِ یک تهران خسته از سرما ، فهمیدم که اثر دارد بودن ِ کسی در

زندگانی ام. نه از آن نوع اثر هایی که میدانستم ، که بالاتر از آنچه فکرش میکردم. حضور آنکس به قطع از سر نیاز است ، نیاز به

بودن در گوشه ای از زندگانی ام ، و اگر نبود حتما من و او نیاز هایمان کم می آمد. خلاصه دیشب فهمیدم ، خیلی عمیق هم

فهمیدم ؛ درک کردم چیزهایی را که میدانستم و فقط گاهی در فکرم نگاهشان میکردم ؛ اما حالا من یک ساعتم با کمی غرور

نیمه کاره که تمام حرف هایش را ســُر میدهد در سرمای زمستان..

[ دوشنبه 22 اسفند1390 ] [ 12:14 ] [ مـــ ــــهــــ ــــتـــــ ـــــا ] [ ]

حالا دیگـــــر..

نه از حادثه خبریست و نه از اعجــــــاز آن چشـمـهایِ آشنا

از دلتنگیـهایم هم کِــه بُگذریم..

"تنهـــــایی"

تنهــا اتفاق این روز هایِ من است !!

تنهاییم را به حراج میگذارم ...

20% تخفیف برای تنهایی شما !!

 

"علی محمدی"

[ یکشنبه 21 اسفند1390 ] [ 17:31 ] [ مـــ ــــهــــ ــــتـــــ ـــــا ] [ ]

من با تو سخن می گویم . . . . .

من با تو سخن می گویم . . . . .

 رساتر از همیشه و تو حرفهایم را می شنوی . . . .  

روشن تر از هر روز بگذار از عشق سخن نگویم

 بگذار وسعتش را در حصار كلمات محدود نكنم 

چرا كه من عشق را با كلام در نیافتم برای من

عشق نه كلام است 
 نه صوت و صدا

 چیزی است وسیع تر از همه اینها 

وسیع است و با نجابت . . . . .

 مانند دلت  با شكوه است و پر رمز و راز . . . . .

 همانند چشمانت  عمیق است و پر از صداقت . . . . .

 همانند اندیشه هایت !

بگذار دریا بداند رقیبی دارد
به زلالی قلبت و به

ژرفناكی نگاهت 

و گفتی كه معنای عشق در انتظار است و در فاصله ها !

 و من تمام این فاصله ها را با صبر و انتظار به تماشا نشسته ام !

 چه رازیست در این فاصله نمی دانم

  كه هر چه میگذرد مرا شیداتر می كند . . .

 و من . . . . .

  شیدا می مانم  بگذار از عشق سخن نگویم

بگذار وسعتش را در حصار كلمات محدود نكنم ...

 

[ پنجشنبه 11 اسفند1390 ] [ 18:10 ] [ مـــ ــــهــــ ــــتـــــ ـــــا ] [ ]

اِسـمـَش را میـگـُذاریمـ : دوسـتِ مـَجـــ ـازی !

اِسـمـَش را میـگـُذاریمـ : دوسـتِ مـَجـــ ـازی !

امـ ـــا . . .

آنســـــُ ـــو. . .

یک آدمـِ حـــَقــیقــــی نشـَسـ ـتـهـِ. . .!

خصُـــوصیـاتش را کـ ـــِهـ نمیـــــتـــَواند مـَخـ ــفــی کـُنـَد. . . !

وَقــــت میـگـُذارد بــَرایم. . .

وَقت میگــُذارم بَرایـَش. . /.

نگـــَرانــَش میشــَوَم. . .

دلــــتَنـــــگش میشـــَوَم. . .

وقتــــــی در صُحــــــــبت هـایـَم. . .به عـُنوانِ دوسـ ـت یــــاد میشــــَود. . .!

مـُطمـَئـــِن میشــَوم کهــه حــــــَقـــــقـــی ست !

هـــــَرچــــَنـد کــِنارِ هـــــَم نبـــــاشــیم. . .!

هـــــَرچــــَنـد صــــِدایِ هـــــــَم را نــــَـــــــــشنـیدهـ باشـیم . . !

هـــــَرجـــــا کهـ باشــــَـد. . .

ســـــَلامــَتـی و شـــآدی را بــــَ ــرایش آرزو دارم. . .!

[ پنجشنبه 4 اسفند1390 ] [ 13:36 ] [ مـــ ــــهــــ ــــتـــــ ـــــا ] [ ]

شِعـــ ! ـر

چه کـرده ای " تـو " با دلـــم ؟

که از تـو پیـش دیـگران گلـایه هـم که می کـنم

شــعر حـساب می شـود


          * چرا به اینجـا بگویـم دنیـای مجازی ؟ ... در حالی که تمـام ِ حس هـای من در اینجـا واقعیسـت !

          * متنفـرم از روزایـی که خودمـم نمیـدونم دردم چیـه ! :|

          * احساس میکنـم این چند روز خیلی زود گذشت ... نمیخوام برگردم ... حیف که 1 شنبه کلاسام شروع میشـن :

                                            

 

[ چهارشنبه 3 اسفند1390 ] [ 17:57 ] [ مـــ ــــهــــ ــــتـــــ ـــــا ] [ ]

تو زندگی آدم بعضی وقتا خیلی به خودش مغرور میشه. نمیدونم حس کردی یا نه که وقتی یه نفر دوست داره چه احساس غروری بهت دست میده ! وقتی هم تو یه نفرو دوس داری این احساس چن برابر قشنگتر میشه :) یه دوس داشتن متقابل خیلی قشنگه... نمیدونم چرا این حرفا رو میزنم شاید بخاطر اینکه جور دیگه ای نمیتونم حرفامو بیان کنم ولی میخوام بگم من این جور احساس غرور رو دوس دارم . من دوست داشتن کسی رو دوست دارم !! همه ی این حرفا رو زدم که بگم من دوستای خوبی دارم که با دنیا عوضشون نمیکنم...وقتی میبینم ناراحتن میخوام زمینو زمانو به هم بریزم تا لبخندشونو ببینم

[ شنبه 22 بهمن1390 ] [ 17:42 ] [ مـــ ــــهــــ ــــتـــــ ـــــا ] [ ]

کم کم یاد خواهی گرفت

کم کم یاد خواهی گرفت

تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را

اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند

و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند...

 

کم کم یاد میگیری

که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری

باید باغ  خودت را پرورش دهی به جای اینکه

منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد!

یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی

که محکم باشی پای هر خداحافظی

یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی...

 

                     

..

[ پنجشنبه 20 بهمن1390 ] [ 18:33 ] [ مـــ ــــهــــ ــــتـــــ ـــــا ] [ ]

پنهان

پشت چیزهای ساده پنهان میشوم  ، که پیدایم کنی

                                                              اگر هم پیدایم نکنی ، خود چیزها را پیدا میکنی

                                                                 لـــمس میکنی هرچه را که من لمس میکنم

                                       و چنیــن نقش دستهـــایمان با هم یکــی میشــود  !

[ سه شنبه 11 بهمن1390 ] [ 16:58 ] [ مـــ ــــهــــ ــــتـــــ ـــــا ] [ ]